خرید بک لینک
شرق تا غرب شکرین گردد گر نماید بدو شکرت نبات جان من جام عشق دلبر دید لعل چون خون خویش گفت که هات جان بنوشید و از سرش تا پای آتشی برفروخت از شررات مست شد جان چنان که نشناسد خویشتن را ز می جز از طاعات بانگ آمد ز عرش مژده تو را که ز من درگذشت نور عطات مژده از بخششی که نتوان یافت به دو صد سال خون چشم و عنات که به هر قطره از پیاله او مرده زنده شود عجوز فتات گرش از عشق دوست بو بودی کی نگوسار گشتی هرگز لات چون شدی مست او کجا دانی تو رکوع و سجود در صلوات چونک بیخود شدی ز پرتو عشق جسم آن شاه ماست جان صلات چو بمردی به پای شمس الدین زنده گشتی تو ایمنی ز ممات داد مخدوم از خداوندیش بهر ملک ابد مثال و برات 497 صوفیان آمدند از چپ و راست در به در کو به کو که باده کجاست در صوفی دل ست و کویش جان باده صوفیان ز خم خداست سر خم را گشاد ساقی و گفت الصلا هر کسی که عاشق ماست این چنین باده و چنین مستی در همه مذهبی حلال و رواست توبه بشکن که در چنین مجلس از خطا توبه صد هزار خطاست چون شکستی تو زاهدان را نیز الصلا زن که روز روز صلاست مردمت گر ز چشم خویش انداخت مردم چشم عاشقانت جاست گر برفت آب روی کمتر غم جای عاشق برون آب و هواست آشنایان اگر ز ما گشتند غرقه را آشنا در آن دریاست 498 فعل نیکان محرض نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست بهر تحریض بندگان یزدان از بد و نیک شاکر و شاکیست نکر فرعون و شکر موسی کرد به بهانه ز حال ما حاکیست جنس فرعون هر کی در منیست جنس موسی هر آنک در پاکیست از پی غم یقین همه شادیست و از پی شادی تو غمناکیست خاک باشی گزید احمد از آن شاه معراج و پیک افلاکیست خاک باشی بروید از تو نبات گنج دل یافت آنک او خاکیست ما همه چون یکیم بی من و تو پس خمش باش این سخن با کیست 499 عشق جز دولت و عنایت نیست جز گشاد دل و هدایت نیست عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست لایجوز و یجوز تا اجل ست علم عشاق را نهایت نیست عاشقان غرقه اند در شکراب از شکر مصر را شکایت نیست جان مخمور چون نگوید شکر باده ای را که حد و غایت نیست هر که را پرغم و ترش دیدی نیست عاشق و زان ولایت نیست گر نه هر غنچه پرده باغی ست غیرت و رشک را سرایت نیست مبتدی باشد اندر این ره عشق آنک او واقف از بدایت نیست

برچسب: نویسنده: toran تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 21:32

صفحه بندی